بازهم بی تابی ها و بی قراری های شبونه ...
اشکهایی که هیچ دستی برای برداشتنشون از روی گونه هام دراز نشده ...
دلتنگی های دم به دم .............
و مثل همیشه تنها مونسم دیوان حافظ ....
دیشب به یادت تفالی زدم به دیوان حضرت حافظ ....
چه کنم ؟؟؟؟؟؟هیچ چیز آرومم نمی کنه ......
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صدگونه جادوئی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب
بیمار بازپرس که در انتظارمت
صدجوی آب بسته ام از دیده برکنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه ی خنجر گذارمت
می گریم و مرادم از این سیل اشکبار
تخم محبتست که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوی خود تا بسوز دل
در پای دم به دم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد رندی نه وضع توست
فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت
دلم برای چشم هات تنگه ...............
با چشمان تو
مرا
به الماس ستاره ها نیازی نیست ،
با آسمان بگو ......
نه راهست این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
+ نوشته شده توسط پرنده تنها در یکشنبه ششم آذر 1390 و ساعت
19:39 |